محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1117
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كردند و قوم لبيك گويان پيشاپيش وى رفتند و چون اين بديد گفت : « تقديس خداى ! اين قوم را نبايد از كعبه بازداشت . » زهرى گويد : پس از آن حليس بن علقمه يا ابن زبان را كه سالار حبشيان بود سوى پيمبر فرستادند و چون او را ديد گفت : « اين از جماعتى است كه خدا را مىپرستند ، قربانيها را مقابل وى رها كنيد تا ببيند » و چون او قربانيهاى قلاده دار را بديد كه در پهناى دره روان بود و از طول مدت توقف پشم يك ديگر را خورده بود به احترام آنچه ديده بود پيش پيمبر نيامد و سوى قرشيان بازگشت و گفت : « اى گروه قرشيان ، چيزى ناروا ديدهام ، راه بر قربانيهاى قلاده دار بستهايد كه از طول مدت توقف پشم همديگر را بخورده . » گفتند : « بنشين كه تو مردى صحرانشينى و چيزى ندانى . » ابن اسحاق گويد : در اين هنگام حليس خشمگين شد و گفت : « اى گروه قرشيان به خدا ما با شما پيمان نكردهايم كه زايران كعبه را از خانهء خدا بازداريد ، بخدايى كه جان حليس به فرمان اوست بگذاريد محمد به زيارت خانه آيد و گر نه حبشيان را مىبرم . » گفتند : « اى حليس ، خاموش باش و بگذارمان تا در كار خويش بينديشيم . » آنگاه يكى از قرشيان به نام مكرز بن حفص برخاست و گفت : « من سوى او مىروم . » و چون مكرز نزديك رسيد پيمبر گفت : « اين مكرز بن حفص است و مردى بد - كاره است . » مكرز بيامد و با پيمبر سخن آغاز كرد و در همين اثنا سهيل بن عمرو بيامد و پيمبر گفت : « كارتان سهل شد . » سلمة بن اكوع گويد : « قرشيان سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزى و حفص بن فلان را سوى پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم فرستادند كه با وى صلح كنند و چون پيمبر آنها را بديد كه همراه سهيل مىآيند گفت : « خدا كارتان را سهل كرد . اينان به